تبليغاتX
واحه - علاء الدین و چراغ جادو تقدیم می کنند

مریم رحمانی
یادش بخیر. تابستان تمام شد و رفت و ما به رسم آن سالها نشد که انشایی بنویسیم که  تابستان مان  چگونه گذشت؟ آن وقت ها قبل و بعد از هر تابستان یک انشا بیخ ریشمان بود که حالا یا تابستان خود را چگونه می خواهید بگذرانید و یا چگونه گذراندید. باید فکر می کردیم که توضیح دهیم برای همه. بیاییم بایستیم بالای کلاس و بلند بلند افکارمان را بخوانیم. فرقی هم نمی کرد.  از قضا همه یا می خواستند بروند شمال و یا شهرستان پیش فک و فامیل ها و یا قصد ثبت نام در کلاس های تابستانی را داشتند. کلاس های تابستانی. هرچه نگاه می کنم اسمش خیلی قشنگ تر از رسمش بود. هم کلاسش خوب بود و هم تابستانش اما کلیتش نمی دانم چرا چیز خوبی از آب در نمی آمد. یک چیزی می شد بدتر از کلاس های کسل کننده مدرسه. هیچ وقت هم ادامه پیدا نمی کرد. سال که شروع می شد دیگر باید می چسبیدیم به درس. آن اوایل به مشق ها و جریمه های طولانی و این اواخر به هندسه و حسابان. دیگر جایی برای شکوفا شدن نمی ماند. هنر؟ موسیقی؟نقاشی؟ نه. باشد برای وقتی دیگر. فعلا درس باشد و درس. و این جمله که“شما دانش آموزید و وظیفه تان درس خواندن است“ همین طور مثل ناقوس کلیسا در گوش مان نواخته می شد. ما باید درس می خواندیم تا برای خودمان کسی شویم. ما بدون درس خواندن چیزی نمی شدیم. ما درس خواندیم و درس خواندیم و نوشتیم و باز خواندیم تا بیاییم دانشگاه. بیاییم دانشگاه و به قول حضرات یک کاغذ پاره بگیریم و برویم دنبال کارمان. اگر کاری باشد. برای ما که حالا و بعد از سالیان، مهارت هایمان شب امتحان تا صبح بیدار ماندن و جریمه نوشتن و چند صدتا تست در روز زدن است. حالا که فکر می کنم خودم را می بینم با رویاهای بزرگ و فکرهایی که برایم آینده و دنیا را دوست داشتنی می کرد. به استعدادهایی که آدم ها دارند و اما انگار سر بر نیاورده سرکوب شده اند. نقاش ها و موسیقی دان ها و شاعرها و نویسنده ها و ورزشکارهایی که به جای همه این ها داخل یک سیستم شدند و با یک روش نوشتند و خواندند و تا همه شان یک کسی شوند. تفاوت فردی شوخی شد. استعداد و منحصر به فرد بودن شخصیت ها پشت کتاب ها و لباس ها و درس های تکراری و مثل هم، قایم شدند. مدرسه ها تبدیل شدند به کارخانه های تولید انبوه. تولید انبوه آدم هایی که باید مثل هم فکر کنند، مثل هم کار کنند و هیچ فرقی نکنند. هر لباسی که با بقیه فرق می کرد قدغن بود. هر سر و صدا و هر خنده و هر شوخی ای خلاف قانون بود. بچه هایی که شاگرد اول بودند سوگلی بودند و آنها که ورزشکار بودند و می خواستند سرود بخوانند و تئاتر بازی کنند“ برهم زننده نظم“. 

ما همدیگر را می فهمیم. خیلی بیشتر از آنچه بچه های نسل بعد از ما می فهمند. ماپرورش یافته ی یک سیستم هستیم. علاء الدین همه ما را از یک چراغ بیرون آورد و اصلا هم محلی به آرزوهای ما نداد. اصلا هم نپرسید چه می خواهید؟ بر خلاف موضوعات تکراری آن انشاهای همیشگی هم نپرسید می خواهید اوقاتتان را چگونه بگذرانید؟ در دورانی که هنوز بوی مدرنیت هم به مشام ما نرسیده بود ما ربات های برنامه ریزی شده ای بودیم که باید در صراط مستقیم هدایت می شدیم. و نمی دانم چرا مسیر مستقیم هیچ وقت با خواست ما یکی نمی شد.

می دانید؟ ما خاطره های جمعی مشترکی هستیم که باهمه مان با هم زاده شدیم؛ یک شب از درون چراغ جادو...

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت توسط واحه |