جرقه این نوشته از بحثی شروع شد در جمعی از هم نسلی ها و بحث از خاطرات دوران مدرسه. تلخی ها شیرینی ها و اتفاقاتی که الان خنده دار است اما یک روزی نه. و همه یادشان افتاد روزگار مدرسه شان روزگار عجیبی بوده. نمی خواهم قضاوت کنیم. فقط فکر کنیم گاهی. به روزگاری که تمام نشده. گذشته اما تمام نشده و جاری است. و ما را آنچه را که هستیم تحت تاثیر قرار داده. و نیم نگاهی بیندازیم به روزهای پیش رو. و فرداهایی که خواهد آمد قطعا. گیرم شکل امروز و دیروز نباشد...
یک وقت هایی،تلویزیون را که می بینم یا از کنار مدرسه یا پراکی که می گذرم فکر می کنم چقدر بچه ها زیاد شده اند. شاید هم نه، زمانه یک جور دیگر شده و آن قدر همه جا حضور متعلقات بچه ها زیاد است که فکر می کنم شهر را بچه بر داشته. حقیقت ماجرا اما اینست که ما زیاد بودیم. خیلی زیاد. البته شاید ما هم زیاد نبودیم. ما بیشتر از آن که زیاد باشیم زیادی بودیم. برخلاف این روزها که متعلقات بچه ها زیاد است و حرف از بودنشان زمان ما حرف از نبودن بود. حرف از آدم هایی که بودنشان به مفهوم بیشتر سر صف ایستادن بود و بیشتر معطل شدن برای گرفتن ارزاق و اجناسی که یا نبود و یا اگر بود کم بود. ما بودیم تنها با یک تلویزیون که نیاز به کنترل نداشت چون تنها یک شبکه بود. و کوچه هایی که از بس دویده بودیمشان خسته شده بودند. ما اما از رو نمی رفتیم. و توپ های بنفش پلاستیکی و بادکنک های نازکی که دست می زدی بهشان می ترکیدند. کودکی که کم کم کوله بارش را جمع می کرد مدرسه رفتن جایش را می گرفت. مدرسه. لباس های سورمه ای و طوسی بلندی که هیچ زیبایی نداشته باشند و شلوارهایی که جوراب از زیرش پیدا نباشد و اگر پیدا باشد باید مشکی باشد و هزار و یک تبصره دیگر. شده بودیم دستمایه ی تصمیمات آنها که یک شبه می خواستند همه چیز را با ریموت کنترل کنند و کسی هم نه نگوید. چه کسی بهتر از یک مشت بچه. مشت بودیم واقعا. نه چیزی فراتر. و به هر سازی می رقصیدیم. به بازی نکردن. به دست به سینه نشستن. به آن مبصرهایی که خودشان از همه بدتر بودند و اما حالا شده بودند مامور و معذور. و تخته هایی که رویشان اسممان را می نوشتند. بدها و خوب ها. ما یا بد بودیم یا خوب. کم کم عادت کردیم.به کلاس های خسته کننده و کتاب هایی که نه تنها جذابیتی نداشتند که اصلا ویژگی شان این بود که خسته کننده باشند. و ساعت های طولانی مشق و مشق ومشق. که نمی دانم به کجا می خواست برساندمان به جز چشم هایی که دیگر تار می شد و انگشت هایی که تاول می زد. ما اما خوشی می کردیم. یک مفری پیدا می کردیم. پشت حیاطی، کوچه پهن و فراخی، که بشود قایم شد و چشم گذاشت و ساک ساک کرد. سعی می کردیم خلاق باشیم و خلق کنیم. از دل تمام نه ها و نبایدها بازی هایی در آمد که ما را ساخت.
بزرگتر هم که شدیم آش همان آش بود و کاسه همان کاسه. مدرسه تبدیل شد به جایی که باید می ماندیم تا تمام شود. مدرسه ها باید بچه ها را کنترل می کردند. همه چیزشان را. که ناخنشان بلند نباشد.که سر صف شلوغ نکنند و با هم حرف نزنند. که یک مو از سر و صورتشان کم نشده باشد و به موهایشان ژل نزنند. که صبح ها ورزش کنند. که ظهر به ظهر بروند نمازخانه و نماز بخوانند برای اینکه ناظم و مدیر ببینند و نمره انظباط کم نکنند. شبحی خلق شد به نام نمره انظباط که همه چیز را تحت تاثیر خودش قرار داد. رفاقت ها را. کودکی را.نوجوانی را. برای همه چیز مامور گذاشتند. مامور آب؛ که یک وقت خدای نخواسته بعد از زنگ کسی آب نخورد. مامور در؛ که کسی بعد از زنگ تفریح نماند داخل کلاس. مامور مخفی هم داشتیم حتی و آن کنجکاوی لعنتی که در تممام طول تحصیل پا به پایمان آمد که بالاخره جاسوس چه کسی است. شاید اساسا توهمی بیش نبود برای کنترل درونی اما خب. تصورش که بود. و دیگر همه بدبین شدند به هم. نکند آن که بیش از همه با بچه ها می پرد خودش جاسوس باشد؟ نمی دانم چه شد که سر در آوردم از اینجا. اما خب دغدغه ای است از سالیان. و حسرتی که کاش بشود کودکان کودک باشند و جوان ها جوان. من در ذهن خود هر بار کودک می شوم و می بینم که مدرسه ام دیوار نداردو سقف نیز هم. و کسی سوت گردنش نیست. کسی داد نمی زند. کسی پنجره ها را برای اینکه دید نداشته باشند سیاه نمی کند. برای یاد گرفتن لازم نیست روزی هزار بار مشق بنویسم. یک وقت هایی سنگینی بار مسئولیتی را روی شانه ام حس می کنم که متعلق به همه ماست. همه مایی که نسل گذار بوده و هستیم و از گذشته که حرف می زنیم می گوییم"هییی..." .
هوا سرد است. پارک اما شلوغ و پر از سر و صدا. کودکی کی دود. آن یکی قهقهه می زند و آن یکی دیگر دوستانش را صدا می کند. خوب است. خاطرجمع می شوم. لبخند کودکان که باشد هنوز جای امیدواری هست. سنگینی بار آن مسولیت سنگین نیز هم...