تبليغاتX
واحه - کچویان در مقام فیلسوف علم اجتماعی

در دفاع از  موقعیت دکتر كچويان که همزمان با مدیریت گروه جامعه شناسی به مرگ جامعه شناسی نیز معتقد است.

درامد: چندی پیش نشریه واحه در تیتر یک خود اقدام به انتشار سخنرانی دکتر کچویان با عنوان“مرگ جامعه شناسي، تولد مطالعات فرهنگي“ که در دانشگاه علامه ایراد شده بود، کرد.
در همان شماره نویسنده یادداشت روز واحه این ادعای دکتر کچویان را در تضاد با مدیریت گروه جامعه شناسی دانسته و جمع این دو را به عنوان موقعیتی متناقض مورد انتقاد قرار داد.
نوشته حاضر بر آن است که از منظری متفاوت به این قضیه نگاه کند. در این نوشته عضو دیگری از تحریریه نشریه واحه کوشیده است نشان دهد که چگونه یک نفر می تواند در دو ساحت متفاوت علمی این دو موقعیت به ظاهر متضاد را با یکدیگر جمع نماید.

زهرا مینایی- علوم اجتماعي از آن علم هايي است كه هيچ گاه سرش اجماع به وجود نيامد. البته اگر در تاريخ علم نگاه  كنيم، مي بينيم كه در علوم تجربي هم هميشه اختلاف نظرهايي بر سر روش ها و معيارهاي شناخت معتبر و راه هاي شناخت جهان وجود داشته است. اما تاريخ علوم اجتماعي ثابت كرده است كه به دليل ماهيت اين علم، هيچ گاه صاحب نظران مختلف در دوره هاي گوناگون بر سر علوم اجتماعي به طور اعم و جامعه شناسي به طور اخص اجماع نداشته اند. البته جامعه شناس در مقام جامعه شناس چندان كاري به اين كارها ندارد و با شيوه هاي مرسوم، سعي مي كند كار خودش را به خوبي انجام دهد و با تعريف آن زمان از علم پيش مي رود. جامعه شناس نبايد به هسته ي سخت يا استخوان بندي علم زمانه ي خودش كار داشته باشد. استخوان بندي اصطلاحي است كه اولين بار لاكاتوش آن را وضع كرد. هسته ي سخت يا استخوان بندي همان اصول بنيادين و اوليه و فرضيه هاي نظري كلي يك علم در زمانه ي خودش است. دانشمند يك علم با پذيرش اين هسته، سرش را پايين مي اندازد و هرچه هسته ي سخت گفته را يك كاره قبول مي كند و كارش را به عنوان دانشمند انجام مي دهد. كار جامعه شناس هم شبيه همين است. جامعه شناس به شناخت جهان پديداري مي پردازد. جهاني را بررسي مي كند كه به نوعي مي توان گفت عينيت دارد. حتي اگر ما نهاد را نبينيم، باز هم مي توانيم آثاري از آن را در جهان بيروني مشاهده كنيم. بحث اين است كه جامعه شناسي با اين تعريف يك علم درجه اولي است. به علم هايي كه جهان بيروني و پديداري و عيني را بررسي مي كنند،  علم هاي درجه اولي مي گويند. همه ي علوم تجربي هم شامل همين علم هاي درجه اولي مي شود. در مقابل اين علم درجه اولي، علم ديگري وجود دارد كه به آن علم درجه دومي مي گويند. البته اين درجه اول و دوم بودن تقدم هيچ ارزشي را نشان نمي دهد و صرفا اطلاق يك اسم است. علم درجه دوم ناظر بر آگاهي است. يعني به جهان پديداري كاري ندارد و دقيقا به جهان غير پديداري ارجاع مي دهد. فلسفه از اين دست علم ها محسوب مي شود. فلسفه، علمي است كه ناظر بر آگاهي است. اين اگاهي مي تواند انواعي داشته باشد، اما آنچه اين روزها در آكادمي با آن بيشتر مواجهيم اگاهي به عنوان يك علم است. البته متاسفانه فلسفه علم به عنوان يك واحد در اين دانشكده تدريس نمي شود، اما از خداي منان شاكريم كه لااقل واحد فلسفه ي علوم اجتماعي را در واحدهاي رشته ي ارتباطات مي بينيم- گو اينكه اين واحد براي سه گرايش ديگر، خصوصا گرايش جامعه شناسي بسيار حياتي است-. فلسفه علم، علمي درجه دومي است كه خود ِ علم را موضوع شناختش قرار داده است. فلسفه علم، ‌علمي است كه علم را بررسي مي كند. يعني علم ِ علم است. و از آنجا كه موضوع پژوهشش علم است، درجه دومي است.

باز هم بر مي گرديم به لاكاتوش و نظريه ي برنامه ي پژوهشي اش. لاكاتوش براي هر برنامه ي پژوهشي، يك وضعيت رو به زوال در نظر مي گيرد. اين وضعيت وقتي به وجود مي آيد كه آن علم نتواند به سوالات به خوبي پاسخ دهد يا اصلا سوال جديدي ايجاد نكند و در كل در يك وضعيت ايستا و راكد بماند. در اين موقعيت است كه برنامه ي پژوهشي يا علم آن زمانه با تمام فرضيات كلي اوليه اش، دچار بحران مي شود. در اين وضعيت است كه كم كم حمله ي دانشمندان به هسته ي سخت و استخوان بندي شروع مي شود. اين وضعيتي است كه در آن دانشمندان آن علم، كم كم از فرضيات كلي پذيرفته شده ي آن علم دست بر مي دارند و حملات خود را به آن فرضيات آغاز مي كنند و دقيقا در اين جا است كه دانشمندان مي توانند در مقام فيلسوف قرار گيرند. وقتي روش ها و اعتبار يك علم را زير سوال ببرند. وقتي انتقادات معرفت شناختي به علم واردكنند.

شايد گزافه نباشد كه علم مدرن را رو به زوال بدانيم. اين را مي توان در سطح علمي و نظري با ظهور پست مدرنيسم و علوم ضد علم درك كرد. و در سطح عيني از استقبال مردم به طب گياهي و سنتي فهميد. از رواج زياد كتاب هاي روانشناسي عامه. از زياد شدن مطب هاي هوميوپاتي و شلوغي آنها. حالا در اين بل بشوي علم مدرن، جامعه شناسي پيدا مي شود كه مي آيد و انتقادات معرفت شناختي خودش را به علم مدرن به طور كلي و جامعه شناسي به طور جزيي وارد مي كند. معمولا تا زمانيكه به خوبي جامعه شناسي را نفهيمده باشي نمي تواني به هسته ي سخت جامعه شناسي انتقاد كني. پس شايد بتوان گفت فيلسوف علم اجتماعي؛ كسي كه به نقد روش ها و شيوه هاي معرفتي علم اجتماعي مي پردازد، بايد به نوعي جامعه شناس هم باشد. دكتر كچويان جامعه شناس است و در اين حوزه نيز دارد كار خود را انجام مي دهد. انتقادات معرفت شناسانه ي او نه در مقام جامعه شناس بلكه در مقام يك فيلسوف علم اجتماعي است. در اينجا مباحث كچويان درجه دومي است زيرا ناظر بر آگاهي است، ناظر بر علم اجتماعي است. بنابر اين يك جامعه شناس مي تواند منتقد علم خود باشد، و حتي آنقدر منتقد كه زيراب علمش را بزند. حالا مي رسيم به اين شبهه كه آيا اين كار به اعتلاي جامعه شناسي كمكي مي كند؟ در جواب به اين سوال بايد گفت كه شايد انتقاد به هسته ي سخت يك علم، باعث زوال و فروپاشي آن برنامه ي پژوهشي شود، اما از ديد لاكاتوش اين جرياني است كه منجر به پيشرفت علم به طور كلي مي گردد. اتفاقي است كه در طول تاريخ افتاده است و از رهگذر آن است كه علم در اينجا كه امروز مي بينيم ايستاده. اينكه ما به هسته ي سخت بچسبيم و هيچ گونه تغييري را نپذيريم،‌ در جايي ممكن است كه برنامه ي پژوهشي دچار زوال نشده باشد. خود بهتر از هر كسي مي دانيم كه جامعه شناسي در طي دهه هايي كه به وجود آمده، تاثير چنداني بر جامعه نگذاشته است. پس آيا بهتر نيست بر اصول اوليه و كلي اين علم دوباره نگاهي بيندازيم شايد بتوانيم علمي كارا تر داشته باشيم؟ با اين توضيحات عمل كچويان به عنوان فيلسوف علم اجتماعي، عملي نه تنها بي ضرر بلكه مطلوب است. كچويان بر كرسي مدير گروهي جامعه شناسي نشسته است و قصد دارد با انتقادات خود، علمي كاراتر را ارائه دهد. چيزي كه بشود در جامعه به كار گرفت. بنابر اين بهتر است به جاي سروصدا كردن با ديدي چارچوب شكنانه به علممان نگاه كنيم و راهكاري براي حل مسائل و مشكلاتش بيابيم.

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت توسط واحه |