تبليغاتX
واحه - فرزندان زمانه ی تردید

مریم رحمانی

می دانید؟ همزمان با پایان گرفتن عصر یک چیزهایی عصر یک چیزهایی شروع می شود. آن وقت دیگر نمی شود ایستاد و نگاه کرد یا نه اصلا چشم ها را بست و تنها به حساب چشمهای بسته و جهانی که تاریک است و دیده نمی شود گفت هیچ چیز نیست. تاریکی را نمی شود به پای نبودن ها گذاشت.

روزگار نه چندان دوری بود که می شد بچه ها را ساکت کرد. می شد دروغ گفت بهشان و همه چیز را آن طور که نیست جلوه داد. آن وقت بچه های ساده لوح چشمشان را می بستند و گوش هایشان را می سپردند به آدم بزرگ ها (که لابد راست می گفتند) و آینده ای را می دیدند مثل این کارتون ها که افق را زیبا و خواستنی نشان می داد و آخرش می نوشت ادامه دارد. دنیایی را می دیدند که تراژدی اش هاچ است که مادرش را پیدا نمی کند یا مثلا پینوکیو که گول می خورد و پدر ژپتوی پیر و زحمتکش اش را می گذارد و با آن بدمن هایی اهریمنی می رود به ناکجا آباد. این دیگر نهایت بدی اش بود. آینده  رنگی بود و پر از شکلات و خنده و خوشحالی. آینده پر بود از مدادهای قرمز و مشکی که یکی اش مشق ها را می نوشت و آن یکی نقطه می گذاشت. پر بود از کارتون ها و خانم مجری هایی که آن قدر قربان صدقه مان می رفتند که باورمان می شد! دنیا همین قدر ساده بود. مثل یک ورق سفید سفید سفید که هنوز با مداد رنگی های نصفه نصفه خراب نشده بودند...

گذشت.بزرگ شدیم. حالا دیگر نه هاچ را آدم حسابش می کنیم که یک عمری سرکارمان گذاشت و نه آن پینو کیوی نادان را. حالا دیگر همه چیز را می بینیم. اینکه جا تنگ است اساسا. هرچه نباشیم بهتر است. در روزگار قحط الرجال، باز هم کسی که دروغ بگوید و سوادش را روبه روی ذره بین و آینه ی محدب می گذارد و با یک کت و شلوار و یک خنده ی ساختگی خودش هم باور می کنید که آدم متشخصی است، به ما ارجح است.  همه جا حرف است از موجوداتی که همه ی شواهد و قرائن نشان می دهد ما هستیم اما نمی دانم چرا هیچ قرابتی با ما ندارند. به اسم ما سازمان می سازند و از قِبَلش به نوایی می رسند. جشنواره برگزار می کنند و مسابقه و برنامه و شبکه. اما درست نمی شود. کارهای ساختگی به دلمان نمی نشیند. حالا دیگر واقعیت را می بینیم. کم کم حس می کنیم تبدیل می شویم به ابزار. خسته می شویم. راه رفتن پیش می گیریم، به یک جایی که لازم نیست چیز خاصی باشد، لازم است چیزی باشد غیر از چیزی که هست.

 جای نگرانی نیست. چیز خاصی نشده. بزرگان کماکان به امور مهتری می رسند. به کف زدن ها و سرتکان دادن ها و رویای جایگاه های بزرگتر و سودای شخص اول شدن. جوان های خسته و بی دین و دنیا هم راه افتاده اند و می روند. می روند و می روند و یک مقدار فقط بر نمی گردند.مگر نه نبودنشان به از بودن؟ سرها پایین آمده. دیگر خبری از آینده ی رنگی و شکلاتی نیست. نه آرمانی مانده و نه زنده بادی. از جوانی مان یک ما مانده ایم و یک سرزمین پر از دود و رویای جایی دیگر...

حالا در روزگاری که ما بزرگ شده ایم و بزرگان هنوز برای خودشان کف می زنند و سلام و صلوات،چاره ای نماند برایمان جز اینکه تنها تنها راه بیفتیم دور کره خاکی و سرزمین های دورتر، به دنبال خودمان بگردیم. به دنبال آینده ای که روزگاری فکر می کردیم همین جا، روی همین خاک، مال خودمان است. رفتیم و رفتیم و دیدیم نه!ما هم آدم های بزرگی هستیم. دیگر نیازی به نه شنیدن، نیازی به تابلوهای قدغن، نیست. کم کم پای هم نسلانمان به جاهایی باز شد که نباید. قله هایی را فتح کردند که طبق تعریف جزء قدغن جات بود. بزرگان که گویا سرشان گرم برنامه های اول و دوم و سوم و nام بوده حالا دور و برشان را نگاه می کنند و بچه هایی را می بینند که قدشان بلندتر شده از آن حدی که برنامه ریزی شده بود. بچه هایی که هر وقت عاشق برنامه ای شدند تعطیل شد، هروقت به مجله ای دل بستند توقیف شد ، هر وقت طرفدار کسی شدند مهر ممنوع خورد. هرچیزی آن سوی خط قرمزهای ممتد طولانی و تمام نشدنی شان برای ما تبدیل شد به غیر مجاز. و حالا که دیده می شویم  باز هم در معادلات جایی نداریم. همه با یک پاک کن  راه افتاده اند که پاکمان کنند. به جایش سمینار های کسل کننده برگزار می کنند. ما می شویم مغز و برایمان از راهکارهای "چگونگی مقابله با فرار مغزها" سخن سرایی می کنند شده ایم موضوع هم اندیشی.حالا ما خودمان هم تبدیل شده ایم به یک کالای غیرمجاز. درست مثل همان نوار ها و فیلم هایی که در میان پتو رد و بدل می شد. ما فرزندان زمانه غیرمجازها هستیم.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت توسط واحه |