که یک وقت هایی فکر می کنم ما کی بزرگ شدیم؟ کی عروسک ها و ماشین ها تفنگ و مسلسل های دوران بچگی جایشان را دادند به کیف و کتاب و دفتر و بعدتر هم روزنامه و مجله . کی سرمان را از لاک آوردیم بیرون و دور و برمان را دیدیم. کی دورتر ها را، آن نواحی ممنوعه و خط قرمزها را دیدیم. از کی گستره دیدمان خط قرمزها را جا گذاشت و تصمیم گرفتیم که در ساختن دنیایمان سهمی داشته باشیم. بله. یک روز؛درست مثل خیلی روزهای دیگر از جایمان بلند شدهیم و دیدیم آدم بزرگ شده ایم. دیدم وارد دنیایی شدیم که شوخی ندارد با ما. دنیایی که بیش از هر قانون دیگری قانون سوم نیوتن را می شناسد. دنیایی که در آن هر عملی را عکس العملی است. آن هم به جدی ترین شکل ممکن. هیچ کاری از چشمان تیزبین دنیای اطرافت دور نمی ماند. نه اغماضی هست و نه هیچ. به جایش تا دلت بخواهد زیر ذره بین هستی. از کوچکترین رفتارت هزاران برداشت می کنند. به جایت تصمیم می گیرند و اجرا هم می کنند و تو اگر سکوت کنی یعنی جوان خوب و سربه زیری هستی. یعنی آن چیزی هستی که باید باشی. و خدا نیاورد آن روز را که خارج از قواعد مرسوم بازی کنی. خدا نکند پایت را بگذاری یک قدم بیرون تر و سازی که کوک می کنی خارج بزند . آن وقت است که همه تحلیلت می کنند. نه! بدتر از آن. همه می شوند قاضی و یک سویه قضاوت می کنند و تو حرف بزنی متهم می شوی به گستاخی و حرف که نزنی محکوم به رضایت.
راستی چه کسی باب کرد“ سکوت علامت رضاست؟“ چطور نفهمید سکوت صدای فریادهای فرو خورده و حرف های“ مگو“ است؟ از یک جایی دنیا راه خودش را رفت و به ما بازی نداد. از یک جایی ما خارج شدیم از گود. نمی دانم خودخواسته بود یا مجبور شدیم؟ نمی دانم جبر بود یا اختیار؟ و حالا نشسته ایم گوشه و بازی را از روی نیمکت نگاه می کنیم. نه! نیمکت هم نه. همیشه ذخیره ها چشم امید دارند به بازی. که لااقل اگر کسی بد بازی کند یا مصدوم شود می روند وسط و بازی می کنند. ما رفتیم روی سکوها. و حالا در جایگاه تماشاگرهایی هستیم که اگر دست از پا خطا کنیم می شویم“تماشاگرنما“. و بزرگان از گوشه چشم نگاهی می کنند به ما و ته دلشان لابد می گویند که نه امیدی به رستگاری اینها! لابد برایمان دستی هم به سوی آسمان بلند می کنند و طلب مغفرت و آرزوی عاقبت به خیری. کدام عاقبت؟ کدام خیر؟ ما تنها. تنهای تنها؛ گوشه نشینانی هستیم که به گوشه نشینی خود خو گرفته ایم. به این حذف، به این نباش ها و نبودن ها. به کوک کردن سازی که انگار باید همیشه یک صدا بدهد.
دیگر خودمان هم باورمان نمی شود می توانیم کاری کنیم. حالا ما فقط متهم هستیم. اتهاممان هم پای خودمان است. کسی هم نمی پرسد ااز کجای تاریخ آمدیم و در کجا ریشه دواندیم. اصلا مهم نیست که چه کسانی سوت شروع بازی را زدند و بعد ما را فرستادند که برویم دورتر بایستیم.
ما فرزندان نسل مارک هستیم. فرزندان نسل انگ. گاوهای پیشانی سفید. که نیت شان، فکرشان هدف انگیزه برنامه و همه ی زندگیشان را قرار است بشود از روی ظاهرشان فهمید! و کم کم تبدیل شدیم به اندیشه های مدفون در جسم. فکر محبوس در بدن. که از بد روزگار ما هیچ وقت نه دیده شد و نه به آن وقعی نهاده شد حتی. حالا ما مانده ایم. و گود و گوشه و گوشه نشینان. هر از گاهی بلند می شویم که گرم کنیم و وارد بازی شویم. اما خب نمی شود. باز رانده می شویم به حاشیه. باز می رویم و سایه می شویم. سایه می شویم و می رویم و می رویم و می رویم در مه. در تاریک روشنی که لااقل خدا کند بعدش سحر باشد...