مریم رحمانی
دارد 4سال می شود. از روزی که دولت اصلاحات جایش را به دولت اصولگرا داد و از بیرون گود بازی را به نظاره نشست. از روزی که اولین حذف صورت گرفت و بخش عمدهای از نخبگان به جرم همسو نبودن و همفکر نبودن به کل کنار گذارده شدند. اما بازی ختم نشد به همینجا. حذف تمام نشد. دایره خودیها تنگتر و تنگتر شد؛ آدمها یکی یکی غیر خودی شدند و به اتهامات مختلف به گوشه و کنار رانده شدند...
مريم رحماني
در این ستون به تحلیل موقعیت برخی از اقشار جامعه در وضعیت کنونی جامعه و چشم انداز آن در انتخابات آینده و دولت احتمالی خواهم پرداخت .
1.سالها می گذرد. از انقلابی که در آن زنان و مردها پا به پای هم نقش داشتند. از شکل گیری نظام نوینی که قرار بود در آن همه برابر باشند و به قدر شایستگی و کفایت سهم داشته باشند. اما هرچه می گذرد و اوضاع به سامان می شود خبری ازحضور زنان در کابینه و مجلس و متن ماجرا نیست. در عوض در تمام راهپیمایی ها و انتخابات و جاهایی که لازم است مشت محکمی کوبیده شود بر دهان دشمنان، زنان پررنگ می شوند. همان طور که جوانان. همان طور که خیلی های دیگر... زنها در کنار برخی دیگر از احزاب و تفکرها از حذف شدگان همیشه در صحنه هستند...
مریم رحمانی
این روزها که اساتید علوم اجتماعی عرصه ی وبلاگ نویسی را تا حد زیادی به خود اختصاص داده اند و بحث های بعضا چالش برانگیز این عرصه را به دنیای مجازی آورده اند یاد روزگار نه چندان دوری افتادم که وبلاگ نویسی مثل همان توپ های پلاستیکی سفید و بنفش راه راهی بود که بچه ها در کوچه و خیابان ساعت ها دنبالش می دویدند و سر و صدا می کردند و همه ی محل مترصد فرصتی بودند که دست بدهد و آن توپ لعنتی را بگیرند پاره پاره کنند. من نمی دانم چه لذتی در پاره کردن توپ ها بود که آنها آنقدر به این کار اصرار می ورزیدند اما همیشه فکر می کردم اگر یکبار به جای این کار سخیف که با یک چاقو می آمدند و بچه ها را جمع می کردند و توپ را قربانی می کردند ، بیایند و خودشان هم یک دست گل کوچیک بزنند نه تنها هرگز این کار را نمی کنند و که قطعا خودشان از طرفداران پروپا قرص بازی خواهند شد...
که یک وقت هایی فکر می کنم ما کی بزرگ شدیم؟ کی عروسک ها و ماشین ها تفنگ و مسلسل های دوران بچگی جایشان را دادند به کیف و کتاب و دفتر و بعدتر هم روزنامه و مجله . کی سرمان را از لاک آوردیم بیرون و دور و برمان را دیدیم. کی دورتر ها را، آن نواحی ممنوعه و خط قرمزها را دیدیم. از کی گستره دیدمان خط قرمزها را جا گذاشت و تصمیم گرفتیم که در ساختن دنیایمان سهمی داشته باشیم. بله. یک روز؛درست مثل خیلی روزهای دیگر از جایمان بلند شدهیم و دیدیم آدم بزرگ شده ایم. دیدم وارد دنیایی شدیم که شوخی ندارد با ما. دنیایی که بیش از هر قانون دیگری قانون سوم نیوتن را می شناسد. دنیایی که در آن هر عملی را عکس العملی است. آن هم به جدی ترین شکل ممکن. هیچ کاری از چشمان تیزبین دنیای اطرافت دور نمی ماند. نه اغماضی هست و نه هیچ. به جایش تا دلت بخواهد زیر ذره بین هستی. از کوچکترین رفتارت هزاران برداشت می کنند. به جایت تصمیم می گیرند و اجرا هم می کنند و تو اگر سکوت کنی یعنی جوان خوب و سربه زیری هستی. یعنی آن چیزی هستی که باید باشی. و خدا نیاورد آن روز را که خارج از قواعد مرسوم بازی کنی. خدا نکند پایت را بگذاری یک قدم بیرون تر و سازی که کوک می کنی خارج بزند . آن وقت است که همه تحلیلت می کنند. نه! بدتر از آن. همه می شوند قاضی و یک سویه قضاوت می کنند و تو حرف بزنی متهم می شوی به گستاخی و حرف که نزنی محکوم به رضایت...
مریم رحمانی
یادش بخیر. تابستان تمام شد و رفت و ما به رسم آن سالها نشد که انشایی بنویسیم که تابستان مان چگونه گذشت؟ آن وقت ها قبل و بعد از هر تابستان یک انشا بیخ ریشمان بود که حالا یا تابستان خود را چگونه می خواهید بگذرانید و یا چگونه گذراندید. باید فکر می کردیم که توضیح دهیم برای همه. بیاییم بایستیم بالای کلاس و بلند بلند افکارمان را بخوانیم. فرقی هم نمی کرد. از قضا همه یا می خواستند بروند شمال و یا شهرستان پیش فک و فامیل ها و یا قصد ثبت نام در کلاس های تابستانی را داشتند. کلاس های تابستانی...
مریم رحمانی
جرقه این نوشته از بحثی شروع شد در جمعی از هم نسلی ها و بحث از خاطرات دوران مدرسه. تلخی ها شیرینی ها و اتفاقاتی که الان خنده دار است اما یک روزی نه. و همه یادشان افتاد روزگار مدرسه شان روزگار عجیبی بوده. نمی خواهم قضاوت کنیم. فقط فکر کنیم گاهی. به روزگاری که تمام نشده. گذشته اما تمام نشده و جاری است. و ما را آنچه را که هستیم تحت تاثیر قرار داده. و نیم نگاهی بیندازیم به روزهای پیش رو. و فرداهایی که خواهد آمد قطعا. گیرم شکل امروز و دیروز نباشد...
مریم رحمانی
می دانید؟ همزمان با پایان گرفتن عصر یک چیزهایی عصر یک چیزهایی شروع می شود. آن وقت دیگر نمی شود ایستاد و نگاه کرد یا نه اصلا چشم ها را بست و تنها به حساب چشمهای بسته و جهانی که تاریک است و دیده نمی شود گفت هیچ چیز نیست. تاریکی را نمی شود به پای نبودن ها گذاشت.